تبليغاتX
به نام سرور این آشیانه

به نام سرور این آشیانه

خوشا آندم که از او می نویسم

 

عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او عشق يعني ماتهب از يك نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق گرمي دست تو در آغوش عشق عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان " تا سحر از عاشقي با او بخوان عشق يعني هر چه داري نيم كن از برايش قلب خود تقديم كن

+ نوشته شده در  Mon 5 Jun 2006ساعت 5:32 PM  توسط پویا  | 

 
تقديم به گلم
 

از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد،

خدا گفت: نه!

شکيبايي زاده رنج و سختي است.

شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.

 

 

 از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد،

خدا گفت: نه!

من به تو نعمت و برکت دادم،

 حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري.

+ نوشته شده در  Mon 22 May 2006ساعت 6:28 PM  توسط پویا  | 

قلب

کی بزن تمام مرا غرق نور کن        

  این من منه سیاه دلم را بلور کن

          این لحظه های گمشده در اضطراب را

          مسایه های سلام و سرود و سرور کن

           یا رنگ صبر بر شب تنهایی ام بپاش

            یا غیبت همیشگی ات را حضور کن!

           هی انتظار پشت دلم صف کشیده است

 

+ نوشته شده در  Mon 15 May 2006ساعت 5:1 PM  توسط پویا  | 

 

Image hosted by TinyPic.com

Image hosted by TinyPic.com

Image hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.comImage hosted by TinyPic.com

Image hosted by TinyPic.com

 تو واپسین بهانه ی سرودنی

تو اولین کلام عاشقانه ای که پس از سالهای سرد مرگ

به روی برگ کاغذین قلب خود نوشته ام

تو فصل اول کتاب دستها ی خسته ی منی

به برگ برگ دفتر بزرگ خاطرات من نگاه کن

و ...

چند سطر مختصر ز پاره های من بخوان

تو اتش شکوهمند عشق را زبانه ای و

در فضای کوچه ی دلم برای زندگی تو اخرین و بهترین بهانه ای  

+ نوشته شده در  Sat 6 May 2006ساعت 7:8 PM  توسط پویا  | 

بــی تو گر یــه هایـم بــی بهانه می شود

بی تو خنده های من سر به زیر می شود

بـــی تـــو ای دلیــل خنـده ها و گر یــه ها

دل ز زندگــی چــه زود سیـــر مــی شود

 

+ نوشته شده در  Sat 6 May 2006ساعت 6:58 PM  توسط پویا  | 

چه زيباست ...   

 

 به خاطر تو زيستن ...

 

برای تو ماندن ...

 

 به پای تو سوختن ...       

 

 

+ نوشته شده در  Sat 6 May 2006ساعت 6:53 PM  توسط پویا  | 

||De autçentico campéon. La volea de Zidane que valió la 9ª Copa de Europa, entra dentro de la perfección.||
 

این هم بهترین بازیکن ۵۰ سال اخیراروپا  

بازیکنی که حرکاتش خیره کننده است

این هم گل استثناییش به لورکوزن 

عشق من زیدان

+ نوشته شده در  Mon 1 May 2006ساعت 6:8 PM  توسط پویا  | 

                    دلم ميخواهد کوچه هاي دلتنگي

                            و غربت راباسيل اشکهايم ويران کنم 

                                  تا در دنيا حسرت و غمي نباشد

                                       که تو را اندوهناک ببينم

                       چرا که من و دل در کوچه هاي دلتنگي

                     و غربت سالها قدم زده ايم تا تو را يافته ام

        اينک ميخواهم با تو از اين کوچه هاي غربت خارج شوم

+ نوشته شده در  Tue 25 Apr 2006ساعت 3:29 PM  توسط پویا  | 

 
 
 كاش مي توانستيم بي خيال و فارغ دست بگشاييم و همه را در آغوش بگيريم بي سختي ...
 كاشكي چشمهايمان خالي از ريا بود و حرفهايمان حرف باد و يك روز و دو روز نبود...
ديگر جاي گله نيست ...
+ نوشته شده در  Tue 11 Apr 2006ساعت 4:5 PM  توسط پویا  | 

به روي گونه تابيدي و رفتي
مرا با عشق سنجيدي و رفتي
تمام هستي ام نيلوفري بود
تو هستي مرا چيدي و رفتي
صدايت كردم از ژرفاي يك ياس
به لحن آب نمناك باران
نمي دانم شنيدي برنگشتي
و يا اين بار نشنيدي و رفتی

+ نوشته شده در  Fri 16 Dec 2005ساعت 2:25 AM  توسط پویا  | 

خدایی که آدما رو همه ز یک دل آفرید

جایی می خواست واسه خودش تو سینه ها دل آفرید

می خواست که دل زنده باشه عشق و  بهش ارزونی کرد

خدا دل آدما رو واسه محبت آفرید

                                       آدم با نا مهربونی تو دلها نفرت آفرید

تفاوت رنگ و نژاد   تنوع مذهب و دین

                                     واسه نفرت تو دلا هزار تا علت آفرید

با مهربونی می تونیم به درد هم دوا باشیم

                                     تو دنیای غریبه ها صدای آشنا باشیم

 

+ نوشته شده در  Fri 16 Dec 2005ساعت 2:0 AM  توسط پویا  | 

 

 

وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته باشه وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشي.....وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي وقتي دفتر و قلم هم تنهات گذاشته باشن......وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه.....وقتي چشم از دنيا مي بندي و آرزوي مرگ مي كني....وقتي احساس‌‌‌‌‌‌‌‌‌ مي‌‌‌‌‌‌كني  هيچ كس تو را درك نمي كنه وقتي احساس كني تنهاترين دنيا هستي و وقتي باد شمع نيمه سوخته اتاقت رو خاموش كرد چشمهايت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه كه صدات كنه

 

+ نوشته شده در  Thu 15 Dec 2005ساعت 10:29 AM  توسط پویا  | 

          بعد از تو دلم هميشه گريان باشد  

چون موج اسير خشم طوفان باشد
 
بعد از تو شود نگاه من خشک به در
 
تنها و غمين و بی نگهبان باشد
 
بعد از تو دگر نمی پذيرم دل را
 
دل را هوس هميشه نالان باشد
 
آن موی سيه چشم خمار آلودت
 
من باشم و اين قلب پريشان باشد
+ نوشته شده در  Thu 15 Dec 2005ساعت 10:5 AM  توسط پویا  | 

 

+ نوشته شده در  Thu 15 Dec 2005ساعت 10:4 AM  توسط پویا  | 

تو این روزای بی کسی، اگر بدادم نرسی

یه روز میای که دیر شده، نمونده از من نفسی

 

خواستن تو برای من، فراتر از روح و تنه

راز همیشگی شدن ، همیشه از تو گفتنه

 

اگر تو مهلتم بدی، مهلت مرگو نمی خوام

با تو به قصه می رسم، همراه لحظه ها می آم

   

+ نوشته شده در  Thu 15 Dec 2005ساعت 10:3 AM  توسط پویا  |